"هرس" روایت جنگ و مصائب بعد آن و مرثیه ای برای چند نسل از آدم هایی است که جنگ بر زندگی آن ها تاثیر عمیق و غریبی گذاشته است. این کتاب به قلم "نسیم مرعشی" نگارش شده است. هرس در پاییز 1396 به چاپ رسید و طی مدت کوتاهی پس از چاپ اول به چاپ ششم رسید. نسیم مرعشی در مصاحبه با همشهری در مورد انگیزه خود از نوشتن رمان هرس و پرداختن به این قشر از آدم های جنگ گفته است که می خواسته در مورد آدم هایی بنویسد که هیچ کس در مورد آنها نشنیده است. آدم هایی که 8 سال با احتمال جنگ، احتمال از دست دادن عزیزشان و احتمال ویرانی دست و پنجه نرم کرده اند. آدم هایی که روزی چند بار به پناهگاه می رفتند و خانه هایشان ویران شد. تعداد زیادی از آن ها هرگز به خرمشهر برنگشته اند. نسیم مرعشی با شخصیت پردازی دقیق، نمادسازی، فضاسازی و ... روایت موفقی از آنچه به مردمان سرزمین مان در سالهای جنگ گذشته است را باز می نماید.
رمان "هرس " روایت زندگی رسول و نوال است که با شروع جنگ و مرگ کوچک ترین فرزندشان هرگز به زندگی سابق بر نگشته اند. زندگی که در آن رسول گذشته را رها کرده به امید داشتن زندگی با هر آنچه از جنگ برایش باقی مانده و نوال که گذشته را رها نمیکند و شاید هم گذشته او را رها نمیکند.
ما با دو روایت رو به رو هستیم. روایت اول ماجرای حمله عراق به ایران و خرمشهر و از دست رفتن زندگی، پدر، پسر ، عمو و عموزاده های نوال و روایت دوم ماجرای رسول است که برای آخرین بار کمر به احیای زندگی اش می بندد و پس از 6 سال به جست و جوی نوال می پردازد و طی این جست و جو سر از روستای عجیبی به نام دار الطلعه در می آورد. در این روستا هیچ مردی نیست و در آن زنهای بیوه و عزیز از دست داده با هم زندگی می کنند.
تمام آنچه در دارالطلعه اتفاق می افتد روایت تلاش رسول برای برگرداندن نوال به زندگی و برگرداندن زندگی به شکلی که قبل از جنگ بوده، است.
در بخش هایی از کتاب می خوانیم:
شاید نوال راست گفته بود؛ گذشته از زندگی آن ها پاک نمیشد. رسول این همه سال بی خود با آن جنگیده بود. آن جا، زیر آن خاک که داشت دفنش میکرد، دلش خواست تمام آن روزها برگردند و همه شان را طوری که بودند زندگی کند؛ طوری که واقعا بودند. نه آن طور تقلبی که خودش ساخته بود. خواست سال ها برای شرهان عزاداری کند. آن قدر گریه کند که از چشم هایش خون بیاید. خواست قبل از مردن برود خرمشهر خانه ی خرابش را ببیند، مثل همه که رفته بودند و دیده بودند. خواست حالا که قرار است بمیرد توی خرمشهر بمیرد. کنار شرهان. کنار خانه اش. کنار زندگی اش با نوال؛ که همان روز اول جنگ با پسرش خاک شد و از دست رفت.