به گزارش ثریا - قسمت اول پرونده بررسی کتاب «زندگی من» شامل زندگینامه خودنوشت گلدا مایر سیاستمدار و نخستوزیر امور خارجه رژیم صهیونیستی اسرائیل (۱۸۹۸_۱۹۷۸) به مرور خاطرات کودکی تا نوجوانی اینچهره صهیونیست اختصاص داشت. عبارت صهیونیست در ذهن ما، واژه و لفظی توهینآمیز و منفی است اما مایر و همفکرانش با افتخار اینواژه را به کار برده و خود را به جریان صهیونیسم منتسب میکنند؛ جریانی که نسخه بهروزشده و پیشرفته استعمارگری یهودیان صهیونیست از ابتدای تاریخ تا امروز بوده و چپاول و غارت کشوری دیگر را برای زندگی بهتر خود روا میداند.
مقطع آغازین قسمت دوم پرونده پیشرو از اولینسفر گلدا مایر به آمریکا و تبدیلش از یکدختر روس به یکیهودی آمریکا است. او در ادامه تبدیل به یکصهیونیست دوآتشه شده و ضمن انجام فعالیتهای نژادپرستانه، فکر سفر به فلسطین و وطن دروغین یهودیان را در سر میپروراند. سپس ازدواج کرده و با پایان جنگ جهانی اول، شرایط خود را برای رسیدن به فلسطین و حضور در جمع غارتگرانش آماده میبیند.
قسمت اول پرونده مرور و بررسی کتاب «زندگی من» در پیوند زیر قابل دسترسی و مطالعه است:
* «اعترافات گلدا مایر بین همه دروغهایش / خدا ما را برنگزید ما او را انتخاب کردیم!»
در ادامه مشروح قسمت دوم پرونده «مرور خاطرات یک نژادپرست» را براساس ترجمه مختار مجاهد و نسخه چاپشده توسط انتشارات ایران میخوانیم؛
* یهودی تمامعیار آمریکایی
با ورود گلدا مایر، مادر و دو خواهرش به میلواکی، پدر خانواده به استقبالشان میرود. در اینفراز از خاطرات مایر که صحبت از قدیمیبودن، سنتیبودن و بسیار شلختهبودن و از مُدافتادهبودن زنان خانواده است، او مساله تبدیلشدن به دختر آمریکایی را مطرح میکند. پدر خانواده که میخواسته دخترانش، آمریکایی شوند، برایشان لباسهای مد روز میخرد اما شینا بهعنوان خاطر بزرگ، از پذیرش اینلباسها امتناع میکند. مایر میگوید پدرش در آنمقطع، در راهی قدم برمیداشت که توقع داشت او را تبدیل به یکیهودی تمامعیار آمریکایی کند. گلدا مایر در تقابل با خواهر بزرگترش، از پوشیدن لباسهای جدید و آمریکایی، احساس خوشبختی میکرده و در صفحات بعدی هم درباره سومیندختر خانواده میگوید کلارا، طوری رشد کرده بود که از همه اعضای خانواده آمریکاییتر بود.
طبق روایت گلدا مایر، خانوادهاش پس از ورود به میلواکی، به آپارتمانی کوچک در محله فقیرنشین خیابان والنت نقلمکان میکند و توجه داریم که باز هم صحبت از زندگی در میانه فقر و بدبختی است. در اینروایت، شینا در یکمغازه خیاطی مشغول دکمهدوزی با دست میشود و بهقول راوی کتاب، حالا عضوی واقعی از طبقه کارگر است. او دوباره بهصورت غیرمستقیم صحبت از فرهنگ یهودی را پیش میکشد و میگوید در خانه و محله به زبان یدیشی صحبت میکردهاند. برای یاد گرفتن زبان انگلیسی هم زمان و همت گذاشته و در نهایت آن را آموخته است؛ ضمن اینکه از دوستان و هممحلهایهایی صحبت میکند که در مدرسه پیدا کرد و تعدادی از آنها در زمان نوشتن کتاب، مقیم اسرائیل هستند. برخی از اینافراد را هم نام میبرد؛ مانند رجینا همبرگر که همزمان با مایر، آمریکا را ترک کرد و یا ساره فیدر که یکی از سران صهیونیسم کارگری در آمریکا بود. نامبردن از رجینا همبرگر، برای ذکر خاطراتی از نوجوانی و یکحرکت رندانه دیگر است؛ اینکه مایر افسانه دروغین ظلم و ستم تاریخی به یهود را با ادبیات و ارجاع به رمان «کلبه عمو تام» پیوند بزند. او میگوید گاهی با دوستش رجینا به دیدن تئاتر یا سینما میرفته و یکی از آثاری که تماشا میکرده کلبه عموتام بوده است؛ «مصیبتهایی را که عمو تام و ایوا در آن نمایش تحمل میکردند هنوز خوب به یاد دارم.» (صفحه ۶۰)
سپس دوباره شروع به تحریک احساس مخاطب میکند و میگوید برای اینکه پولی بابت کرایه پرداخت نکند، با پای پیاده، راه طولانی خانه تا فروشگاه را طی میکرده است. طبق تجربهای که از مطالعه قصههای خوب و شیرین داریم، چنیننوجوان سختکوشی باید با وجود کار و سختیهای زندگی، در مدرسه نمرات خوبی بیاورد. گلدا مایر هم از همینالگو استفاده کرده و میگوید دوران ابتدایی را با نمرات «بسیار» خوب به پایان رسانده و بهعنوان دانشآموز ممتاز انتخاب شد. حالا نوبت آن است که کم و کاستیهای دنیای اطراف درباره زنان و اجحاف حقشان، پیش روی مخاطب قرار بگیردگلدا مایر میگوید او و رجینا موفق شدند بهعنوان فروشندگان بسیار جوان در یکی از فروشگاههای بزرگ بازار اصلی شهر میلواکی مشغول به کار شوند و به اینواسطه توانست از کار در مغازه خانگی مادرش معاف شود. توجه داریم که او از لفظ فروشندگان «بسیار» جوان استفاده میکند تا به مخاطب اینمعنا را منتقل کند که از سن بسیار کم مشغول کار و تلاش و کوشش بوده و مرام کمونیستی را بهطور عملی اجرا کرده است. سپس دوباره شروع به تحریک احساس مخاطب میکند و میگوید برای اینکه پولی بابت کرایه پرداخت نکند، با پای پیاده، راه طولانی خانه تا فروشگاه را طی میکرده است. طبق تجربهای که از مطالعه قصههای خوب و شیرین داریم، چنیننوجوان سختکوشی باید با وجود کار و سختیهای زندگی، در مدرسه نمرات خوبی بیاورد. گلدا مایر هم از همینالگو استفاده کرده و میگوید دوران ابتدایی را با نمرات «بسیار» خوب به پایان رسانده و بهعنوان دانشآموز ممتاز انتخاب شد. حالا نوبت آن است که کم و کاستیهای دنیای اطراف درباره زنان و اجحاف حقشان، پیش روی مخاطب قرار بگیرد. گلدا مایر که از ممتازشدنش در مدرسه صحبت کرده، میگوید «میدانستم به خوبی میتوانم تدریس کنم.» و اضافه میکند مادرش با علم به میل به تدریس در وجود او، یادآور شده که براساس قوانین آمریکا، زنان معلم حق ازدواج ندارند. بنابراین طبق نظر اینمادر سنتی یهودی، اگر گلدا شروع به تدریس میکرد، فرصت ازدواج را از دست میداد.
هماندستورالعمل هالیوودی که به آن اشاره کردیم، دوباره خود را در اینفرازهای زندگینامه گلدا مایر نشان میدهد؛ اینکه او با وجود یکپدرومادر سنتی در خانه، توانایی رشد نداشت و نمیتوانست به آرزوهای خود رخت عمل بپوشاند. در نتیجه به توصیههای خواهرش شینا برای فرار از خانه عمل کرد. او درباره اینتوصیههای هنجارشکنانه میگوید «هرگز آنها را فراموش نکردم و در بسیاری از مواقع از آنها بهره بردم؛ بهویژه در سالهایی که به سرزمین صهیون مهاجرت کردم و برای آنکه آنجا بمانم خود را آماده کرده بودم که تا سرحد مرگ بجنگم.» (صفحه ۶۶) بنابراین توجه داریم که مهاجرت به فلسطین و ساختن اجباری دروغی بهنام اسرائیل، برای بار چندم در کتاب «زندگی من» یکنمونه از اقدامات جسورانه است که انسان در طول زندگی با خطرکردن، انجامشان داده و به نتیجه مطلوب میرسد که البته در اینراه سرسختی و مقاومت هم لازم است!
* فرار از خانه و زندگی در دنور؛ یکقصه قشنگ شبیه بابالنگدراز
گلدا مایر طبق روایت خودش در کتاب «زندگی من» از خانه پدر و مادر در میلواکی فرار کرده و به شهر دِنور نزد خواهرش شینا و شوهرش شامی میرود. اینماجرا هم با روایتی شبیه به روایت رمان «بابا لنگدراز» و سرگذشت جودی آبوت پیش روی مخاطب قرار میگیرد. او میگوید شینا و شامی هم بهاندازه پدرومادرش به او سخت میگرفتند و هر سه نفر با زندگی در یکخانه، بهسختی کار و تلاش میکردهاند. تصویر دختر زحمتکش اینجا هم دست از سر مخاطب برنمیدارد و مایر میگوید هروقت از درس و مدرسه فارغ میشده، جای شوهرخواهرش را در کار هتل میگرفته است. اما پس از همه روایتهای داستانگون شیرین، دوباره نوبت صحبت از مرام انحرافی صهیونیسم است. چون مایر میگوید آپارتمان کوچک شینا در شهر دنور، به مرکزی برای مهاجران یهودی روسیه تبدیل شده بود که برای معالجه به بیمارستان مشهور یهودیان در اینشهر میآمدند و او هم همیشه بهعنوان جوانترین عضو، در اینجلسات حضور داشته است.
راوی کتاب «زندگی من» با اشاره به جلسات گردهمایی صهیونیستها در خانه خواهرش، میگوید میدانسته سوسیالیسم معادل دموکراسی است و میفهمیده که حکومت جور، رفتنی است و هرنوع دیکتاتوری حتی اگر از طرف طبقه کارگر باشد، رفتنی است. توجه داریم که مایر در اینفرازها، با شعاربارانکردن مخاطبش، اتهام دیکتاتوری را از دامن اسرائیل میزداید. او میگوید آنچه در جلسات خانه خواهرش، توجهش را بهطور ویژه جلب میکرده، مباحث مربوط به سوسیالصهیونیسم بوده است. همراهی او با مرام صهیونیسم از همینجا آغاز میشود؛ جایی که میگوید ایده ملی وطن یهود را درک کرده و بهطور کامل با آن همراه شده است: «در این سرزمین دیگر کسی محتاج و فقیر نخواهد بود، کسی مورد ظلم و استثمار قرار نخواهد گرفت و کسی با ترس از دیگران زندگی نخواهد کرد.» (صفحه ۷۱)
ایناتفاقات مربوط به پیش از وقوع جنگ جهانی اول و آتشافزوی صهیونیستها در اروپا هستند. مایر در اینمقطع اطلاعاتی واقعی درباره صهیونیستهای پیشگام برای تشکیل اسرائیل میدهد و میگوید کسانی چون آهارون دیوید گوردون که در صف اول رفتن به فلسطین بودند، در آنزمان فعال بودند و صحبت میکردند. او هم در رویاهای خود با آنها همراه میشده است. گوردون کسی است که مبحث «دین کار» را مطرح کرد و میگفت فلسطین به دست یهودیان، آنهم بهطور سوسیالیستی ساخته خواهد شد. مایر، تمایلات غیرانسانی صهیونیستی خود و همفکرانش را با شوقی دخترانه مخلوط و آن را بزک میکند و میگوید در آنروزها، مفتون داستان ریچل بلووسین سلا دختر زیبا و شاعر روسی بوده که تقریباً همزمان با گوردون به فلسطین رفت. بنابراین در اینفراز کتاب که صحبت از برگزاری جلسات صهیونیستهای دنور در خانه شینا است، گلدا مایر به «مبارزان روشنفکری» چون گوردون و ریچل بلووسین سلا، ادای احترام میکند. او ضمن صحبت از ساخت جامعه عالی در فلسطین، میگوید اطمینان دارد ساخت کیبوتس یا دهکدههای اشتراکی اسرائیل، فقط به دلیل وجود ایدههای انقلابی سوسیالیستی تداوم پیدا کرد. یکشعار دیگر هم اینمیان مطرح میشود که تعریف و تمجید از مهاجران اولیه یهودی به فلسطین و دادن چهرهای قهرمانی به آنهاست: «به نظر من، تاکنون اقدام هیچ جوان مدرنی بر ضد حکومت مستقر، همانند اقدام پیشگامان یهودی که در اوایل قرن بیستم به فلسطین وارد شدند، موثر و کارا نبوده است.» (صفحه ۷۳)
گلدا مایر و شوهرش موریس مایرسون
* و عشق رخ مینماید
گلدا مایر میگوید در جلسات خانه شینا، جوانی بهنام موریس مایرسون رفت و آمد میکرد که او عاشقش شد. موریس نیز عاشق او شد. پس از چندصفحه که راوی «زندگی من» از تولد عشق در زندگیاش گفته، به ایننکته اشاره میکند که به ایننتیجه رسید که زمانش رسیده تنها زندگی کند و از منزل خواهرش بیرون بیاید. همچنین ادامه تحصیل را کنار بگذارد تا بتواند روی پای خود ایستاده و مستقل شود. دوتن از دوستان شینا او را دعوت میکنند با آنها همخانه شود. اما به دلیل آنکه هر دو مبتلا به بیماری سل بودهاند، اینطرح شکست میخورد.
برای کسب استقلال از شینا، گلدا مایر در یکمغازه خیاطی مشغول به کار و موفق میشود خانه کوچکی را اجاره کند. پس از گذشت یکسال از زندگی مجردی در آنخانه، نامهای از میلواکی به دستش میرسد که پدرش در آن نوشته اگر زندگی مادر برایش اهمیت دارد، خود را به سرعت به میلواکی برساند. گلدا مایر میگوید شب پیش از ترک دنور به مقصد میلواکی، موریس به او ابراز عشق کرده و گفته میخواهد با او ازدواج کند. اما دو دلداده تصمیم میگیرند برای چندسال صبر کنند.
* جنگ جهانی اول
گلدا مایر ابتدا ۵ سال در میلواکی زندگی کرد و سپس ۲ سال را در دنور گذراند و با رسیدن نامه پدرش، دوباره به میلواکی بازگشت. نباید آنتصویر هالیوودی و رویکرد قصهپردازانه و فیلمنامهنویسی مایر را فراموش کنیم که ضمن روایت این ۷ سال، ناگهان ضربالمثل یدیشی را که مادرش خطاب به او گفته، ذکر میکند و تلنگری به مخاطب میزند. اینضربالمثل تا اینجای کتاب «زندگی من» دوبار تکرار میشود: «شانسات بیشتر از عقلت است.»
بههرحال، با رسیدن به مقطع جنگ جهانی اول، مادر گلدا مایر منزلش را تبدیل به مقر جوانان داوطلب گردانهای یهودی میکند که میخواستند با پرچم یهود زیر نظر ارتش بریتانیا بجنگند. اما گلدا مایر با رندی و هوشمندی کلمات را استخدا میکند و میگوید اینگردانهای یهودی بنا بود برای آزادی فلسطین از دست عثمانیها به میدانهای جنگ اعزام شوند. و اضافه میکند بیشتر کسانی که از شهر میلواکی داوطلبانه به اینگردانها ملحق شدند، بهدلیل مهاجربودنشان از خدمت در ارتش معاف بودند.
مایر میگوید بن زوی و بنگوریون در سال ۱۹۱۶ برای تسریع الحاق یهودیان میلواکی به گردانهای یهودی برای اعزام به جنگ جهانی اول به این شهر آمده بودند و در آنزمان، توسط نیروهای عثمانی از فلسطین اخراج شده بودند. یاکو زیروباول هم در دادگاههای عثمانی به ۱۵ سال حبس محکوم شده اما توانسته بود به آمریکا فرار کند. اینسه نفر خواهان سرزمین فلسطین بعد از جنگ جهانی اول بودند و مایر میگوید مطالب زیادی را از آنها آموخته استتا اینزمان،
منبع : انتشارات ایران