کد خبر: 160495

چادرهای عشایری، دانشگاه را رنگین‌کمان کردند

در آستانه بهار، دانشگاه علامه طباطبائی با برپایی چادرهای عشایری در دل پایتخت، قصه اقوام ایرانی را روایت کرد؛ جایی که رنگ، عطر و اصالت، دست در دست هم، ایران را در ابعاد کوچکی به تصویر کشیدند.

به گزارش ثریا - بهار، فصل زندگی‌ست؛ فصل شکوفه‌هایی که لبخند می‌زنند و دل‌هایی که دوباره جان می‌گیرند. در دل این بهار دل‌انگیز، دانشگاه علامه طباطبایی رنگ و بوی دیگری به خود گرفته بود؛ جشنواره‌ای نوروزی با چادرهای عشایری، که نه‌تنها محوطه دانشگاه را به یک ایران کوچک تبدیل کرده بود، بلکه عطر نان محلی و گرمای فرهنگ و اصالت را در هوا پخش می‌کرد.از دور که به چادرها نزدیک می‌شدی، رنگ و طرح‌شان چشم را می‌گرفت و دل را می‌برد. مثل ورق زدن یک کتاب مصور از اقوام ایرانی. نگاه کنجکاو من بین گلیم‌ها و نمدها، عسل‌ها و آش‌ها، عطر نان تازه و صداهای شادمانه‌ی دانشجویان می‌چرخید. هر غرفه، قصه‌ای بود از دل یک قوم؛ هر چهره، راوی ریشه‌ها.در سیاه‌چادر قشقایی، خانمی با لباس قرمز خوش‌رنگی ایستاده بود که در زیر نور خورشید می‌درخشید. سارا نادریان، از استان فارس آمده بود و نان انار می‌پخت؛ نانی سنتی که از یادها رفته بود اما دوباره احیا و حتی ثبت ملی شده بود. با شوق می‌گفت: «این نان فراموش شده بود.جه ما دوباره زنده‌اش کردیم.» صدایش پر از غرور و عشق بود.

 

اما چیزی که بیش از همه نظرم را جلب کرد، گردنبندی از هل و میخک بود که بر گردن داشت. می‌گفت در گذشته، فقط عروس‌ها آرایش می‌کردند و چون از همه زیباتر بودند، ممکن بود چشم بخورند. برای همین، برایشان گردنبند هل درست می‌کردند. هل، قدرت متافیزیکی داشت؛ هم برای دفع چشم‌زخم و هم برای افزایش باروری. چون عشایر، مخصوصاً فرزند پسر را بیشتر دوست داشتند، از این گردنبند برای برکت بخشیدن به نسل آینده استفاده می‌کردند. میخک نیز تنها گیاهی است که بیش از صد سال دوام می‌آورد و نماد پایداری‌ست. ما قشقایی‌ها رسم داریم وقتی دختری ازدواج می‌کند، مادرش به نیت ماندگاری و خوشبختی زندگی، این گردنبند را به او هدیه می‌دهد.در شعرهای قدیمی می‌گفتند «عروس ما هل داره، نمک و فلفل داره». این شعر را همه شنیدیم. هل و نمک برای دفع چشم زخم قدرت دارند.چه استعاره‌ای زیباتر از این؟ گردنبندی که هم طلسم محافظ است، هم نمادی از آرزوهای مادرانه.چادرهایی از ایلام نیز در گوشه‌ای برپا بودند. کشک محلی، دوغ، برساق شیرین با رازیانه و سیاه‌دانه، و داروهای گیاهی مثل ترخینه و لیمو عمانی در میان سفره‌شان دیده می‌شد. کمی آنطرف تر زنی از آذربایجان با لباس رنگارنگ محلی زیبا در کنار دیگ بزرگی از آش دوغ ایستاده بود و با مهربانی، هم از آش می‌گفت و هم از ریشه‌های فرهنگشان.

 

ازآن‌طرف‌تر، گلیم‌های رنگارنگ منطقه طالش، گیوه‌های دست‌دوز، و صنایع دستی خوزستان از قالی و حصیر گرفته تا کیف و کوسن، تابلویی زنده از فرهنگ‌های گوناگون ایران را به تصویر می‌کشیدند.

 

دانشجویان با شور و شوق در این میانه می‌چرخیدند، با غرفه‌داران خوش‌و‌بش می‌کردند، قاشقی از آش می‌چشیدند و کنجکاوانه سوال می‌پرسیدند. نه برای خرید، بلکه برای آموختن؛ مثل گردشگرانی در سرزمین مادری‌شان.

 

یکی از دانشجویان، پگاه گروسی بود که گفت: طی این چهار سالی که در دانشگاه درس می‌خوانم، چنین نمایشگاهی ندیده بودم. این رویدادها باعث می‌شود قوم‌ها در کنار هم قرار بگیرند. ما دانشجوها باید سفیر این فرهنگ‌ها باشیم.نیک‌بختی، مردی از خطه سیستان و بلوچستان با لباس بلند محلی، سوزن‌دوزی، حصیربافی، آینه‌دوزی، ترشی و حلوا با خود آورده بود. با لبخندی که بر لب داشت می‌گفت: ما با حضور در این نمایشگاه می‌خواهیم اصالتمان را حفظ کنیم و نگذاریم ریشه‌هایمان گم شود.

 

در آن فضای پرشور، نسیمی از گذشته می‌وزید که آینده را هم در بر می‌گرفت. هر چادر، پلی بود بین دیروز و امروز. بین مادران ما و دختران امروز. نمایشگاه نوروزی دانشگاه علامه نه‌تنها فرصتی بود برای آشنایی با اقوام ایرانی، بلکه درسی بود برای ماندگاری اصالت؛ فرهنگی که باید زنده بماند و نسل‌به‌نسل منتقل شود.در این روز بهاری، دانشگاه علامه طباطبایی، نه فقط یک فضای علمی، بلکه میدانی است برای دیدار و آشتی با ایران؛ ایرانی که گاهی از یادمان می‌رود.

منبع : دانشگاه علامه طباطبایی