کد خبر: 171468

لبخند ایستادگی تازه عروس و داماد کنار آوار

خانه تازه عروس و دامادی که بر اثر حملات وحشیانه آمریکایی- صهیونی تبدیل به آوار شد.

به گزارش ثریا سکوت سنگینی بر خرابه‌ها سایه افکنده بود؛ سکوتی که هر از گاهی با صدای هق‌هق گریه‌های زنی، جامه در بر می‌کرد. اینجا دیگر آن خانه دوست‌داشتنی نبود؛ آنجا که تا دیروز، بوی نان تازه و عطر یاسمن از پنجره‌اش به کوچه می‌پیچید. حالا فقط گرد و غبار و تلی از آجر و گچ مانده بود؛ قصه‌ ناتمام دو قلب که آرزو داشتند در این گوشه از دنیا، برای همیشه بسازند.

زن جوان، با موهایی پریشان و چشمانی که از گریه سرخ شده بود، بر روی تلی از خاک نشسته بود. دستانش لرزان بود، اما با اصراری عجیب، مشغول جستجو بود. انگار می‌خواستد از دل این خاکسترها، دوباره زندگی را بیرون بکشد. مادرش، با چشمانی گریان و قلبی که از درد می‌لرزید، بالای سرش ایستاده بود. نمی‌دانست باید چه بگوید. چه تسلیتی می‌تواند درد از دست دادن خانه، آینده و آرامش را التیام بخشد؟ دخترم... بیا. بگذار برویم. اینجا دیگر چیزی نیست. صدای مادر می‌لرزید.

زن جوان سرش را بالا آورد. چهره‌اش خاکستری بود، اما در چشمانش نور عجیبی می‌درخشید. نور مقاومت. با صدایی که خفه شده بود اما پر از اصرار گفت: «مادر، ببین... اینجا جای آشپزخانه ما بود. همسرم گفته بود کابینت‌ها را سبز کنم. سبزِ امید...

همسر جوان و مهربان که تا چند ساعت پیش، خوشحال‌ترین مرد روی زمین بود. او و همسرش، پس از ماه‌ها انتظار و تدارک، بالاخره توانسته بودند سقفی بر سر خود داشته باشند. خانه‌ای کوچک در جنوب شهر، جایی که او به عنوان یک کارمند سخت‌کوش، آینده‌اش را در آن می‌دید. اما دشمنان خونخوار، آن‌هایی که ادعای تمدن و حقوق بشر دارند، یک‌بار دیگر چهره‌ واقعی خود را نشان دادند. موشک‌های ظالمانه‌ آمریکایی و صهیونیستی، بدون هیچ دلیلی و تنها با انگیزه‌ کینه و وحشی‌گری، از آسمان فرود آمدند.

صدای انفجار هنوز در گوش اهالی محله می‌پیچید. صدایی که خواب و رؤیای جوانان این سرزمین را به یغما برد. آن‌ها نه به جرمی، نه به گناهی، بلکه صرفاً برای اینکه ایرانی بودند و می‌خواستند زندگی کنند، هدف قرار گرفتند.

زن جوان دستش را در میان آوار فرو برد. ناگهان انگشتش به چیزی سخت برخورد کرد. با هیاهو و اشک، شروع کرد به کندن خاک اطرافش. مادر به کمکش شتافت. کم‌کم، وسیله‌ای کوچک از زیر خاک بیرون آمد. یک قاب عکس؛ اما شیشه‌اش شکسته بود. عکس زوج جوان در روز عروسی، در حالی که لبخند می‌زدند و به آینده نگاه می‌کردند. لبخندهایی که حالا در کنار خرابه‌ها، معنای دیگری پیدا کرده بودند. معنای ایستادگی.
زن جوان قاب عکس را بوسید و به سینه چسباند. گریه‌اش اوج گرفت، اما این بار گریه‌ ناامیدی نبود. گریه‌ عزت بود. او گفت: آن‌ها فکر می‌کنند با تخریب دیوارها، می‌توانند اراده‌ ما را بشکنند؟ با کشتن آرزوهای ما، می‌توانند ما را شکست دهند؟

مادر دستان دخترش را فشرد و گفت: «نه دخترم. آن‌ها نمی‌دانند ملت ایران را از چه نسلی ساخته‌اند. آن‌ها نمی‌دانند که ما فرزندان کربلا هستیم و از خون شهیدان سیراب شده‌ایم.

زن جوان به اطراف نگاه کرد. همسایه‌ها جمع شده بودند. چهره‌ها گرفته بود، اما چشم‌ها پر از خشم بود. خشمی مقدس. مردان محله با عجله آمدند و شروع به پاکسازی مسیر کردند. زنان با هم کمک کردند تا وسایل قابل استفاده را از زیر آوار بیرون بکشند. در میان این ویرانه‌ها، روحیه‌ همدلی و ایثار زنده شد.

همسر جوان، که برای خرید به بیرون رفته بود، با دیدن صحنه ویران شده، نزدیک شد. او که زخم‌های سطحی بر بدنش داشت، همسرش را در آغوش گرفت. نیاز نبود کلماتی رد و بدل شود. نگاه‌شان، سوگند دوباره‌ای بود برای ساختن دوباره.

مرد جوان با صدایی محکم، در حالی که به آسمان آبی و صاف نگاه می‌کرد، گفت: این دیوارها را ما بنا کردیم، اگر فرو ریختند، دوباره سرپا می‌کنیم. آن‌ها موشک دارند، ما ایمان داریم. آن‌ها پول و تسلیحات آمریکایی دارند، ما روحیه‌ شهادت و غیرت ایرانی داریم.

خورشید در حال غروب بود و پرتوهای نارنجی‌اش بر ویرانه‌ها می‌تابید. صحنه‌ای عجیب و تکان‌دهنده؛ زیبایی در دل ویرانی. زن و شوهر جوان، در کنار خانواده‌ها و همسایه‌ها، ایستادند. آن‌ها می‌دانستند که دشمنان می‌خواهند آن‌ها را بترسانند، می‌خواهند آن‌ها را وادار به فرار کنند. اما تاریخ ثابت کرده است که ملت ایران، هرگز زانو نزده است. این حمله وحشیانه، تنها یک خانه را ویران نکرد؛ بلکه خشم ملت را برانگیخت. خشمی که در قلب هر ایرانی جریان دارد. این بار دیگر فقط یک خانه نیست که باید بازسازی شود؛ بلکه اراده‌ای است که باید فریاد بزند: ما نمی‌مانیم و نمی‌گذاریم.

زن جوان به خرابه‌ها نگاه کرد و لبخند زد. لبخندی که بر لبانش نشست، پیامی بود به تمام جهان؛ «شما می‌توانید سقف‌های ما را خراب کنید، اما نمی‌توانید آسمان رویاهای ما را تیره کنید. ما دوباره از نو خواهیم ساخت، قوی‌تر از قبل، با اتکا به خدا و ایمان به خودمان.

و در آن غروب، در میان آوارها، صدای اذان مغرب از مسجد محله به گوش رسید. صدایی که یادآور بود که حتی در تاریک‌ترین شب‌ها، نور امید و هدایت همیشه هست. زن و شوهر جوان، با وجود تمام غم و اندوه، سرشان را به سمت قبله خم کردند. آن‌ها می‌دانستند که خداوند پشتیبان مظلومان است و دشمنان در پیشگاه عدالت الهی، نابود خواهند شد.

این قصه، قصه‌ این دو نفر نیست؛ قصه‌ هر ایرانی است که در برابر ظلم ایستاده است. قصه‌ خانه‌هایی که ویران می‌شوند اما عشق و ایمان در آن‌ها هرگز نمی‌میرد. دشمنان بدانند که تا آخرین نفس، تا آخرین آجر، ما پایدار خواهیم ماند و از این خاک و این آب، دفاع خواهیم کرد.