کد خبر: 39370
ف
ماجرای نماز خواندن آیت الله خامنه‌ای در قهوه خانه
کتاب «خون دلی که لعل شد» که روایت خاطرات حضرت آیت‌الله خامنه‌ای از زندان‌ها و تبعید دوران مبارزات انقلاب اسلامی است، توسط «محمّدعلی آذرشب» گردآوری و «محمّدحسین باتمان غلیچ» ترجمه شده و مؤسسه حفظ و نشر آثار حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای آن را روانه بازار نشر کرده است.

به گزارش ثریا در قسمت پانزدهم و پایانی این کتاب آمده است:

اتومبیلم

پیش از تبعید، برای انجام برخی مأموریتهای مرتبط با فعالیتهای اسلامی، به تهران رفت و آمد میکردم. در آنجا نیاز به تحرک و جابه جایی مستمر داشتم و یک اتومبیل شخصی لازم بود. یکی از برادران مبارز و مخلص ما ۔ یعنی حاج صادق اسلامی (۷۲) - به من پیشنهاد کرد که وقتی به تهران می‌روم ، اتومبیل یکی از بستگانش را - که حاج احمد قدیریان (۷۳) باشد . در اختیار من بگذارد. من پذیرفتم. حاج صادق اسلامی در فاجعه انفجار مقر حزب جمهوری اسلامی به دست گروه منافقین به شهادت رسید. عده ای از ارکان نهضت اسلامی و شخصیتهای برجسته ی انقلابی، و در رأس آنها شهید سید محمد حسینی بهشتی نیز از قربانیان آن فاجعه بودند. حاج احمد قدیریان پیش از انقلاب ، تاجر بود. پس از انقلاب همه ی کارهای تجاری و ثروت خود را طلاق گفت و در خدمت دستگاه های دولتی و انقلابی درآمد. او بحمدالله هنوز در قید حیات است.

هر بار هنگام ورود به تهران، برای گرفتن اتومبیل با حاجی قدیریان و می‌گرفتم و او خود یا پسرش - اتومبیل را برایم می آورد و یکی دو هفته اتومبیل در اختیارم بود؛ سپس هنگام عزیمت از تهران، اتومبیل را در پارکینگ فرودگاه یا پارکینگ ایستگاه راه آهن می‌گذاشتم و کلید آنرا در زیر لاستیک اتومبیل پنهان میکردم و به او تلفن میزدم و او می آمد میبرد. اتومبیلی که در تهران زیر پایم بود، یک سواری پژو ۴۰۴ بر اتومبیلهای حاجی قدیریان بود؛ چون ایشان تاجر بازاری بود و چند اتومبیل داشت. ایشان یکی از بسیار آدم‌هایی است که پس از پیروزی انقلاب کسب درآمد دنیوی را رها کردند تا در خدمت به انقلاب اسلامی معامله کنند. البته کسانی هم بودند که از انقلاب به عنوان دکان کاسبی برای زندگی خود استفاده کردند؟

در ایرانشهر برای رفت و آمد به گوشه و کنار شهر، و ارتباط با فرودگاه زاهدان ، نیاز به اتومبیل داشتم. من برای استقبال هر یک از بستگان و فرزندان که به دیدنم می آمدند، با لباس بلوچی به فرودگاه می‌رفتم. ضمنا لباس بلوچی هم با قیافه و چهره و محاسن من متناسب بود. در آن شرایط ، به دلیل ممنوعیت خروج من از ایرانشهر، پوشیدن لباس بلوچی بهتر از لباس روحانی بود. من هنوز هم آن لباس بلوچی را دارم و گاهی آن را می‌پوشم.

به همین دلیل با حاجی قدیریان تماس گرفتم و گفتم: اگر به نظر شما اهمیت ایرانشهر هم به اندازه ی اهمیت تهران است، برایم یک ماشین بفرست. چند روز بعد شخصی نزد من آمد و گفت شما فلانی هستید؟ پاسخ دادم: بله. گفت: برای شما ماشین آورده ام. یک اتومبیل پژو ۴۰۴ را به من نشان داد که البته از نوع سواری نبود. به او گفتم: این را آقای قدیریان فرستاده؟ گفت: بله.گفتم: اما معمولا اتومبیل او سواری است نمیدانم. من مأمورم این اتومبیل را به شما تحویل دهم. ماشین ته بود. من هنگام تبعید در ایرانشهر و جیرفت از آن استفاده می‌کردم. پس از تبعید اتومبیل را نزد کسی گذاشتم و گفتم: آن را برای قدیریان ببرید.

و این اتومبیل در آن وقت براثر کار کردن در مناطق گرمسیری و جاهای ناهموار  هرچه باید بر سرش آمده بود اما مدتی پس از آمدن به تهران در راه بازگشت از ایرانشهر به مشهد - شخصی آمد و اتومبیل را که تعمیر و تمیز شده بود و به صورت اتومبیلی نو درآمده بود، به من برگرداند. به او گفتم: این چیست؟ گفت: این اتومبیل شما است. قدیریان از ابتدا آن را برای شما خریده است. با این خبر، غافلگیر شدم. گفتم: چرا از ابتدا به من خبر نداد تا لااقل هزینه ی تعمیر و نظافت را به دوش او نیندازم؟!

اتومبیل نزد من ماند. پس از پیروزی انقلاب ، به علت شرایط امنیتی، اتومبیل ویژه ای سوار میشدم که سپاه در اختیارم گذاشته بود. دیدم دیگر نیازی به آن اتومبیل ندارم و لذا آن را به ثمن بخس فروختم؛ چون در آن وقت اتومبیل ارزان بود. سپس پنج بار یا بیشتر، دست به دست فروخته شد. تا اینکه دو سه سال پیش، یکی از برادران آن را در دست یکی از خریداران دید؛ از او خرید، تمیز کرد و به من برگرداند. آن اتومبیل هم اکنون در اختیار من است.

در مسیر تبعیدگاه جدید

برمیگردم به موضوع انتقال به تبعیدگاه جدید. پس از آنکه پلیس موافقت کرد از اتومبیلم استفاده کنم، پشت فرمان نشستم و برادر همسرم، آقای حسن خجسته هم - که به او «حسن آقا» می‌گفتیم و در آن ایام برای چند روزی نزد ما به ایرانشهر آمده بود - کنار من نشست. او برای بردن نامه‌ها و پیامهای من برای تبعیدی ها در مناطق مختلف و یزد و شیراز، و آوردن نامه های آنها به من، به ایرانشهر رفت و آمد میکرد. اصغر پورمحمدی هم به همراه او این مأموریت را انجام میداد. عقب هم دو مامور هر کدام با یک تفنگ قدیمی بزرگ - نشستند. یک اتومبیل قدیمی زهواردررفته ی پلیس هم خود را به زحمت به دنبال ما می‌کشید. طبیعی بود که من از  اتومبیل پلیس جلو بزنم. لذا از من خواستند تا پشت سر آنها حرکت کنم.  مدتی بعد نظرشان برگشت و دیدند مصلحت آن است که من جلوی آنها حرکت کنم. آنها مانده بودند که چه کنند؛ گاهی جلو می‌افتادند و گاهی عقب.اتومبیل من دچار مشکل شد و آب رادیاتور آن جوش آورد.  لذا من گاه گاه می‌ایستادم و آنها اصرار می‌کردند که ادامه دهم. اما واقعیت مشکل را می‌دیدند.

پیش از آنکه به شهر بم - در مسیر میان ایرانشهر و جیرفت - برسیم، مخزن اتومبیل را از آب پر کردم و به سرعت به طرف بم حرکت کردم، تا فاصله زمانی را کوتاه تر کرده باشم و خود را از دردسر رانندگی آن اتومبیل که در آن هوای داغ و سوزان ، آب در خود نگه نمی‌داشت ، برهانم . اتومبیل پلیس از پشت سر چندین بار علامت داد که بایستم؛ ولی من اعتنائی نمی‌کردم. بعد که دو پلیس در اتومبیل من متوجه فاصله گرفتن ما از اتومبیل پلیس شدند از من خواستند توقف کنم؛ اما من توجهی نکردم و فقط گفتم: ما به مرکز پلیس می‌رویم و اتومبیل پلیس همانجا به ما خواهد رسید. به مرکز پلیس رسیدیم . اتومبیل پلیس و افراد آن، که از شدت رنج و خستگی و تلاش برای رسیدن به ما، له له می‌زدند، بعد از ما رسیدند.

هوا گرم بود و من فوق العاده خسته. دیدم در یک اتاق نزدیک به در ورودی مرکز پلیس، تختهای دوطبقه هست. به حسن آقا گفتم: برو پیش حاجی صدیقی (جوان یزدی ساکن بم، که راننده ی کامیون بود و در نه به تبعیدی ها همتی عالی داشت و همراه عده ای به دیدن ما در ایرانشهر می آمد) و به او خبر بده که من در مرکز پلیس هستم. و بدون اجازه گرفتن از کسی، روی یکی از همین تختها دراز کشیدم و به خواب عمیقی رفتم. که البته دیری نپائید؛ چون برادر یزدی ما با خوشامدگویی فراوان از راه رسید.

به او گفتم:اتومبیل من خراب شده و تا جیرفت دوازده فرسخ راه داریم. جاده هم کوهستانی و ناهموار و باریک است به طوری که در برخی جاهای جاده بیش از یک اتومبیل نمی تواند عبور کند. (این جاده در دوران جمهوری اسلامی به یکی از جاده‌های خوب تبدیل شد) اگر ممکن باشد ما را با اتومبیلت برسانی و اتومبیل مرا نزد تعمیرکار بگذاری، گفت: به روی چشم. رفت و اتومبیلش را آورد.اتومبیل شخصی کوچکی داشت.

نماز در قهوه خانه

حاجی صدیقی پشت فرمان نشست و من هم در کنارش. حسن آقا و دو پلیس هم، عقب نشستند. سه مامور پلیس هم در اتومبیل خودشان پشت سرما حرکت کردند. نزدیک ظهر به یک قهوه خانه رسیدیم. این قهوه خانه در یک منطقه ییلاقی زیبای مزین به درختان انبوه قرار داشت؛ هوایی لطیف و آبی گوارا هم داشت و برای همه کسانی که از این جاده رفت و آمد میکردند، آشنا بود؛ زیرا محل استراحت و صرف غذای مسافران بود.

از اتومبیل پیاده شدیم. من به طرف قهوه خانه رفتم و همراهان هم که دو غیرنظامی و بقیه پلیس بودند، به دنبالم آمدند. سراغ محل وضو را گرفتم. جایی را در پشت قهوه خانه نشانم دادند و به سمت آن رفتم. دیدم باغی زیبا است. وضو گرفتم و به همراهان گفتم: بیایید همین جا نماز بخوانیم. قاعدتا می‌بایستی پلیس به این پیشنهاد اعتراض میکرد، زیرا جایی روباز و بی حفاظ و در معرض دید رهگذران بود. اما آنها به این نکته پی نبردند و بعدا متوجه آن شدند.

به محض اینکه به نماز جماعت ایستادیم، نظر مردم روستا به ما جلب شد چون عموم مردم و بویژه روستاییان، «سادات» و «روحانیون» و مظلومانه و مخالفان رژیم حاکم آن زمان را دوست می‌داشتند و همه  این ویژگی ها در عمامه ی سیاه و لباس روحانی من و حضور پلیس طاغوت  در پشت سرم به چشم میخورد. وقتی نماز تمام شد کنار جاده گروهی از روستاییان تجمع کرده بودند و با شگفتی و تحسین به ما می‌نگریستند.

ناهار خوردیم . به پلیسها گفتم : میخواهم کمی استراحت کنم . تلاش کردند مرا متقاعد کنند که راه را ادامه دهیم، اما من قبول نکردم.آنها  معمولا در  برابر خواسته های من کوتاه می آمدند؛ زیرا اولا با من مأنوس شده بودند و ثانیا دیده بودند که من در برابر خواسته های آنها تسلیم نمی‌شوم. لذا قبول کردند. من خوابیدم، و پلیسها اطراف من ایستادند تا مبادا بگریزم.

پس از خواب کوتاهی، برخاستم و آماده رفتن شدیم. وقتی به طرف اتومبیل رفتیم، دیدیم ده ها نفر دور آن را گرفته‌اند و با صدای بلند صلوات  می‌فرستند. متقابلا سلام و ابراز احساسات کردم. افراد پلیس به هراس و شگفتی افتاده بودند. از اینکه آنها در وضعیت دشواری افتاده اند، دلم به حالشان سوخت. سوار اتومبیل شدیم و به سمت جیرفت حرکت کردیم؛ این برخورد - که بیانگر ماهیت مردم ما است - تأثیر زیادی بر ما گذاشت.

جیرفت

به جیرفت رسیدیم. جیرفت در واقع یک باغ بزرگ است، گویا شهر در اصل یک باغ بوده و بعد در این باغ، خانه هایی ساخته اند و مغازه هایی ایجاد کرده اند و خیابانهایی کشیده اند. هوایش مانند هوای ایرانشهر گرم است ولی مرطوب و مملو از انواع حشرات؛ هوای ایرانشهر خشک وصاف و خالی از حشرات بود.

مرا به مرکز پلیس بردند که ساختمانی تنگ و گرفته بود و مسئولانش هم برای استراحت به خان‌هایشان رفته بودند. از من خواستند بنشینم تا  پلیسها به محل کارشان برگردند. گفتم من تحمل ماندن در اینجا را ندارم و ترجیح می‌دهم بیرون ساختمان بنشینم. عبایم را در کنار خیابانی که از مقابل آن می‌گذشت، پهن کردم. خیابان خلوت بود و در آن غیراز برخی عابرین که از دیدن من در جلوی مرکز پلیس تعجب میکردند، کس دیگری نبود. حسن آقا را فرستادم تا سراغ خانه  آقای ربانی املشی را بگیرد. او دو ماه قبل به  این شهر تبعید شده بود و من می‌دانستم که خانه ای در آنجا اجاره کرده و خانواده اش را هم به همراه آورده است.

رابطه ی من با آقای ربانی املشی (رحمة الله علیه) قدیمی است و به سال ۱۳۳۶ باز می‌گردد. من آن زمان او را برای نخستین بار در کربلا، که او و آقای هاشمی رفسنجانی آنجا بودند دیدم. سپس میان ما روابط مستحکمی برقرار شد، به یکدیگر علاقه مند شدیم و در مباحثه های علمی یکی از دروس، به مدت دو سال باهم شرکت داشتیم.

پس از انجام امور اداری در مرکز پلیس، راهی خانه ی آقای ربانی شدیم . مرا که دید، خیلی خوشحال شد و گفت: چطور شد اینجا آمدید؟ گفتم: تقدیر بوده.

پس از آقای ربانی املشی، من دومین تبعیدی این شهر بودم. بعدا مرحوم آقای ربانی شیرازی (رحمة الله علیه) هم به ما پیوست. کسان دیگری هم به ما پیوستند که در میان آنها برخی از کسبه هم بودند؛ تعداد ما نه نفر شد. سیاست رژیم این بود که تبعیدی های آن زمان را که در ده پانزده شهر ایران پراکنده بودند، در داخل چند شهر محدود جمع کند تا فعالیت آنها در مناطق متعدد گسترش نیابد چون تبعیدی ها هرجا می‌رفتند، دست به فعالیت‌های مردمی و اسلامی می‌زدند.

پیر تبعیدی‌ها

به یاد دارم یک کاسب قمی چند روز بعد از من به جیرفت تبعید شد و او هم به منزل آقای ربانی وارد شد. این خانه مقصد همه تبعیدی‌ها بود. ما ابتدا آنجا جمع شدیم و سپس چند خانه اجاره کردیم، و از آنجا شدیم. من هنوز لحظه ورود این کاسب را که از تبعیدگاه قبلی‌اش در اطراف خراسان به جیرفت آورده شد، در خاطر دارم. در خانه ی آقای ربانی خوابیده بودم که از دم در صداهایی شنیدم. برخاستم و در را باز کردم. دیدم این تبعیدی با دو مامور پلیس و با اتومبیلی پر از اثاث و وسایل ،از راه رسیده و او همه ی اثاثیه اش را به همراه خود به تبعیدگاه جدیدش آورده بود. از همان لحظه ی اول ، فعالیت و همت و شجاعت و زرنگی این مرد توجهم را جلب کرد. (زرنگی هم کلا از ویژگی های مردم قم است!). او از دو پلیس خواست در فاصله ی نزدیک به هم بایستند. سپس اثاثیه را یکی یکی به دست اولی میداد و او هم به دومی، تا جلوی در منزل بگذارند. این کار را هم با سرعت انجام میداد. هر بار هم که یکی از وسایل را به مامور پلیس میداد، به او می‌گفت: بگو «مرگ بر شاه»! آن دو پلیس هم توجهی به حرفش نداشتند و حتی می‌خندیدند! و این نشان میداد که او توانسته بود آنها را بشدت جذب خود کند. بعدا فهمیدم که او از دو مامور همراه خود خواسته بود تا در مسیر خراسان به جیرفت، از قم عبور کنند و با آنها توافق کرده به که چند روزی را نزد خانواده اش بگذراند و سپس به آنها بپیوندد تا باهم جیرفت بیایند. و البته همین گونه هم شده بود!

در اینجا باید یادآور شوم که مردم قم با زنده دلی، باهوشی و زرنگی خود خدمات بسیاری به انقلاب کرده اند. حتی روحانیونی که مدت مدیدی از عمر خود را در این شهر مقیم بوده‌اند  به درجات این ویژگی‌ قمی‌ها را کسب کرده‌اند.

وقتی تعدادمان تکمیل شاه، جلساتی در مسجد جامع تشکیل دادیم. پیر تبعیدیان در میان ما آقای ربانی شیرازی بود. او را جلو می انداختیم و به دنبال او حرکت میکردیم . گروه ما، عبارت بود از هفت روحانی و دو کاسب. به مسجد رفتن ما به  این شکل جمعی، احساسات اهالی را بر می انگیخت. هر شب یکی از ما منبر می‌رفت و سخنرانی میکرد و پس از آن، شعارها بلند می‌شد.  نخستین فریاد شعاری که در مسجد برخاست، از طرف زنان بود که از پشت پرده شعار دادند.

نخستین خبرهای انقلاب

سرآغاز اخبار انقلاب ، آن زمان که در ایرانشهر بودیم، به ما رسید. حادثه ی قم در نوزده دی ماه ۱۳۵۶ رخ داد. سپس حوادث به دنبال یکدیگر پیش آمد. به مناسبت چهلم شهدای قم، حادثه ی تبریز پیش آمد؛ و به مناسبت چهلم شهدای تبریز، حادثه ی یزد و حوادث بزرگ دیگر در سایر شهرها واقع شد.

وقتی اخبار قم به ما رسید، در قبال آن، موضع شگفت زدگی توأم با ناباوری داشتیم؛ چون جو سیاسی اختناق آمیز بود و در آن، نشانه ای از یک تحرک اجتماعی مردمی دیده نمی‌شد. وانگهی، انتظار نمی‌رفت که وضع به گونه ای بالا بگیرد که به حد رویارویی و شهادت طلبی برسد. این حادثه ، مقدماتی هم نداشت تا باعث شود آن را باور کنیم، بلکه به صورت پیش بینی نشده و ناگهانی رخ داد. واقعا در حد خود، رخدادی بزرگ بود که به گونه ای غیرمنتظره و بدون هیچگونه علائم و مقدمات قبلی به وقوع پیوست

وقتی حوادث در پی هم رخ داد، دریافتیم که حادثه ی بزرگی در حال شکل‌گیری است. من رخدادها را به دقت پیگیری میکردم. جوانهایی بودند را در جریان جزئیات همه اموری که رخ میداد، قرار میدادند؛ از جمله طلبه‌ای به نام صالحی، اهل  قم، که آن زمان در آغاز جوانی و فعالیت و  تحرک بود.

در گیر و دار  آن رخدادها، آقای صدوقی از یزد به من نامه کوتاهی نوشت  و از من خواست تا  درباره جریاناتی که در کشور میگذرد، برای او بنویسم و بفرستم.

فرصت را مناسب دیدم تا از طریق آقای صدوقی روحانیون کشور را مورد خطاب قرار دهم، با آنها حرف بزنم و تحلیل عمیقی از آنچه در جریان است و مواضع و تدابیری که باید اتخاذ کنند، در اختیارشان قرار دهم زیرا  روحانیون عملا وارد میدان رهبری مردم شده بودند و این  نیازمند پختگی، عمق ، تأمل در حوادث، ترسیم آینده، و هشیاری در قبال توطئه ها بود. چنین ویژگی هایی در علمایی که در غیر از حوزه های قم و مشهد و با در جای دیگری جز تهران بودند، به ندرت یافت میشد؛ زیرا بیشتر آنها قبلا وارد مقوله ی رهبری وقایع سیاسی، آن هم در این وسعت نشده بودند.

نامه ای در دو صفحه ی بزرگ برای آقای صدوقی نوشتم و در آن، نظرم را درباره وقایع جاری، از بعد سیاسی و دینی بیان کردم. ایشان مجدد طی نامه ای، از من سپاسگزاری کرد و خواستار اطلاعات بیشتری شد. لذا هشت صفحه بزرگ راجع به مسئولیت علما در قبال انقلاب اسلامی و رویارویی با توطئه های دشمنان برای ایشان نوشتم، که این متن به شکل جزوه و بدون نام منتشر شد و در مشهد، یزد، و جاهای دیگر توزیع شد.

وقتی اثرات مثبت و پر اهمیت این گونه نوشته ها را در تبیین و ترویج موضع رهبران در قبال رخدادها دیدم، به نوشتن ادامه دادم؛ از جمله اینکه به استفاده از فرصت وقوع حوادث بزرگ شیراز، یک نامه ی چهار پنج صفحه‌ای به آیت‌الله دستغیب نوشتم و در آن، ایشان و همه علمای شیراز را مورد خطاب قرار دادم. نامه ای هم از جیرفت به آقای شریعتمداری نوشتم. علت نوشتن نامه به آقای شریعتمداری انتشار اظهارات او در روزنامه‌ها بود که کسانی را تندرو خوانده بود.

روش آقای شریعتمداری این بود که در اظهارات خود، هم رژیم حاکم وه مردم را  راضی کند؛ و البته کفه ی سنگین تر این اظهارات مربوط به رضایت خاطر رژیم حاکم می‌شد.  زیرا رژیم معنی این اظهارات را می‌فهمید و در قبال آن، موضع قاطعانه می‌گرفت؛ ولی توده ی مردم را میشد با یک موضع گیری متزلزل و سست، فریب داد. عبارت «تندروها، خطرناک و حساس بود؛ زیرا اگر بر سر زبانها می افتاد، همه ی کسانی که در مسیر انقلاب و پیرو خط امام خمینی (اعلی الله مقامه ) بودند، تندرو به شمار می آمدند و محکوم به تندروی می‌شدند. لذا نامه ای به او نوشتم و او را از عواقب بیان چنین اظهاراتی برحذر داشتم. به او گفتم: چنین سخنی، به رژیم بهانه میدهد تا به کشتار توده های مردم انقلابی به عنوان «مبارزه با تندروی)، دست بزند؛ و بار گناه این کار بر دوش شما خواهد بود. وقتی نگارش این نامه را به پایان برده و آن را امضا کردم، پیش از آنکه نامه را بفرستم، خبر کشتار جمعی سپاه» (هفده شهریور ۱۳۵۷) که در میدان ژاله میدان شهدای کنونی - رخ داده بود، رسید. در حاشیه ی نامه نوشتم: این، سرآغاز عملیات قلع و قمع تندروها است.

ورود من به جیرفت، مصادف بود با برکناری جمشید آموزگار از نخست وزیری، و روی کار آمدن شریف امامی .این قضیه، نشان از تسریع در روند زنجیره ای حوادث داشت. بحران سراسر کشور را فراگرفت اوضاع به سمتی پیش رفت که کنترل از دست رژیم خارج شد و فشارها دست یافت. این عدم کنترل رژیم ، شامل تبعیدی ها هم شد. برخی از تبعیدی‌ها بدون اجازه از جیرفت رفتند؛ از این عده ، برخی گرفتار نشدند و نجات یافتند و برخی هم در تهران بازداشت شدند. برخی از آنها حاضر نشدند به جیرفت برگردند؛ مانند آقای محمدجواد حجتی کرمانی که به سنندج تبعید شده بود و بعد به او گفتند باید به  جیرفت بروی، ایشان وقتی به تهران رسید حاضر نشد به جیرفت برود و درتهران ماند  و لذا چند روزی  بازداشت شد. ولی من در جیرفت ماندم  تا نگویند گریخت یا از تبعیدگاه خسته شد.  نمی‌خواستم مرا مانند برخی برادران درحال فرار دستگیر کنند چون این کار در شان من نبود. لذا ماندم تا حکم پایان تبعیدم رسما صادر شود و می‌دانستم  به زودی این اتفاق می افتد.

آزادی از تبعید

شبی رئیس پلیس آمد و به من گفت: شما آزادی! من هیچ تعجب یا خوشحالی از خود نشان ندادم و با این خبر با بی تفاوتی برخورد کردم. از این موضع من خیلی متعجب شد. گفتم: میخواهم در جیرفت بمانم!  تعجبش بیشتر شد و به من اصرار کرد که فرصت را مغتنم شدم او گفتم: نه، اینجا می‌مانم، من از این حرف مقصودی داشتم، زیرا احتمال  میدادم آزادی من توطئه ای برای از بین بردن من در جاده باشد. شنیده بودم  که برخی از تبعیدی ها را در مسیر بازگشت، در تصادف ساختگی از بین برده اند. من این خبر را از رادیو شنیدم که در آن ایام مذاکرات مجلس شورا را پخش میکرد، و این خبر را یکی از اعضای مجلس گفت. در آن هنگام  در مجلس هرج و مرج عجیبی بود. برخی نمایندگان از سر خود شیرینی میخواستند از انقلابیون دفاع کنند. وانگهی، اصرار رئیس پلیس نیز احتمال. چنان توطئه ای را تقویت میکرد.

تصمیم گرفتم خروجم از جیرفت بدون اطلاع رژیم باشد. کسی را به  بم نزد دوستم حاجی صدیقی که راننده ی کامیون بود، و فرد دیگری به نام یزدان پناه فرستادم تا آن دو را به جیرفت بیاورد. وقتی آمدند به آنها گفتم  قصد دارم از جیرفت فرار کنم و جریان را برایشان گفتم. گفتند: شما را.

شبانه می‌بریم و لازم است اتومبیل و اثاثیه شما در جیرفت بماند تا رژیم متوجه رفتن شما از شهر نشود. من در خانه اثاث و سایل فراوانی داشتم که  غالبا کسانی که به دیدنم آمده بود برایم آورده بودند، وسایل ضروری را برداشتم و بقیه را گذاشتم. به آنها گفتم این وسایل، وقف تبعیدی‌هایی که به جیرفت می آیند. اما خوشبختانه کسی از آنها استفاده نکرد و به یاری خدا بالا گرفته بود و به لطف و فضل او به پیروزی رسید.

سحرگاه از جیرفت خارج شده و به بم رفتیم. بعدا یکی از برادران ماشین مرا به بم آورد. دو روز در بم ماندم و با اهالی دیدار کردم. سپس به طرف کرمان راه افتادیم، که سفری جالب و سرشار از خاطرات زیبا بود. در این سفر شبانه حرکت میکردیم. چند دلیل برای احساس  یک شادی عمیق وجود داشت، آزادی، اوج گیری انقلاب اسلامی مردم ، آینده ی روشن. اینها به همراه بود با لذت سفر شبانه در مسیری سرورانگیز

در یکی از مدارس علمیه کرمان اقامت کردم. بعد به بازار رفتم تا کفش و جوراب بخرم؛ زیرا من در ایرانشهر و جیرفت به خاطر گرمای شدید جوراب نمی‌پوشیدم؛ و این وضع، در کرمان مناسب نبود. اما برای کفش پول نداشتم؛ لذا به خرید جوراب اکتفا کردم

یکی از تبعیدی های کرمان، شیخ عباس پورمحمدی  اهل رفسنجان - بود. او ابتدا به بندر لنگه تبعید شده بود و سپس به علت بیماری ، برای درمان به کرمان منتقل شده و در خانه ی مشجری متعلق به یکی از تجار کرمان سکونت داشت. وقتی فهمید به کرمان آمده ام، مرا به آنجا دعوت کرد و اصرار کرد که بمانم، من پذیرفتم و دو روز در کرمان ماندم . این دو روز هم تمام دیدار و ملاقات بود؛ زیرا کرمانی ها از قبل با من آشنایی داشتند و  لذا به دیدارم می آمدند و من از صبح تا شب با گروه هایی که برای دیدار به آن خانه می آمدند، ملاقات میکردم.در کرمان، خبر اعمال فشار رژیم عراق بر امام و محاصره ی بیت ایشان به ما رسید

سپس به یزد رفتم. آقای صدوقی، رهبر این شهر - به معنای واقعی کلمه بود. مواضع و وظایف مردم را در تمام امور مبارزاتی و سیاسی و اقتصادی مشخص میکرد و همه چیز به آنها می آموخت. با شجاعت تمام در صحنه  انقلاب حضور داشت و بدون واهمه از چیزی و کسی، همچون شیر با رژیم می‌جنگید. در ساعات آخر شب، بدون محافظ، در خیابانها و کوچه ها رفت و آمد میکرد.

در یزد بودم که شنیدم امام به پاریس عزیمت کرده اند. از یزد با هواپیما به تهران و از آنجا به مشهد رفتم. در مشهد ماندم و مشغول فعالیتهای انقلابی بودم، تا اینکه به فرمان امام راحل در جریانی که جای ذکر آن نیست. برای حضور در شورای انقلاب، به تهران فراخوانده شدم.

در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ انقلاب به پیروزی رسید. در اواسط سال ۱۳۶۰ به ریاست جمهوری انتخاب شدم. فاصله میان آزادی من از تبعید تا عضویت در شورای انقلاب، حدود چهار ماه ماه بود. همچنان که بین آزادی و انتخاب به ریاست جمهوری، سه سال فاصله شد!

الله الأمر من قبل و من بعد ویومئذ یفرح المؤمنون. بنصر الله ینصر من یشاء وهو العزیز الزحیم». «سبحان ربک رب العزة عما یصفون. و سلام علی المرسلین، والله رب العالمین .


مرتبط ها
ارسال نظر
chapta
حداکثر تعداد کاراکتر نظر 200 ميياشد .
نظراتی که حاوی توهین یا افترا به اشخاص ،قومیت ها ،عقاید دیگران باشد و یا با قوانین کشور وآموزه های دینی مغایرت داشته باشد منتشر نخواهد شد - لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.

ویژه برنامه‌های هفته وحدت در تجمعات شبانه

افتتاح دفاتر مشاوره وقف در سراسر کشور

برگزاری رویداد رحمه للعالمین در باغ کتاب

دانشجویان خارجی جشنواره هنر و رسانه عهد همزیستی را برگزار می‌کنند

وقف بر پایه ایثار، نوع‌دوستی و دوراندیشی استوار است

آغاز انتخاب رشته داوطلبان آزمون کارشناسی ارشد سال ۱۴۰۵ دانشگاه آزاد

شرکت های فناوری خواستار افزایش دفاع سایبری در مقابل حملات هوش مصنوعی

نوار نانویی ۳ داروی مسکن را در کمتر از ۲ ثانیه آزاد می‌کند

قدرتمندترین موشک اروپا به پرواز درآمد

تاکید علمای مسلمان بر عملی کردن وحدت و ایستادگی در مقابل دشمن مشترک

نزاع حجاب، از ابتدا نزاع بر سر قدرت زن بود

البرز زیر بار کمبود مدرسه؛ مهاجرت چالش بزرگ مدارس البرز

توانمند سازی و گذار از الفبا رویکرد جدید سواد آموزی استان سمنان

جزئیات بورسیه تحصیلی صنعت و مشاغل در پذیرش کارشناسی ارشد ۱۴۰۵

غرامت ۱۸ میلیارد دلاری متا برای فرار از شکایت ایالت‌های آمریکا

واکنش دانشگاه صنعتی خواجه نصیر به کناره گیری رئیس آن

نفوذ هکرهای چینی به ناسا و سنای آمریکا ردیابی شد

موبایل‌های آینده چگونه تغییر می‌کنند؟

از خیال‌پردازی سرامیک تاشاعرانگی کاغذ در ماه هنر؛ تکثرِ بودن در پایتخت

محمد اصفهانی در دومین شب از «روایت رحمت» روی صحنه می‌رود

در طبیعت چه خبر است؟ یک مجموعه خواندنی برای کودکان

پرچم ایران روایتی از خون، باور، ایستادگی و تمنای رسیدن

تاکید بر نقش هنرستان‌ها در مقابله با چالش‌های جنگ اقتصادی

کاظمی: دشمن تلاش می‌کند تا دولت‌ها را از صف مردم جدا کند

امین و مهدیه احمدزاده؛ خواهر و برادر شهید مینابی

پذیرش برگزیدگان المپیادهای جغرافیا و علوم زمین بدون کنکور ابلاغ شد

نتایج آزمون صلاحیت گروه پرستاری سال ۱۴۰۵ اعلام شد

جزئیات آزمون مرحله انفرادی هجدهمین المپیاد علمی دانشجویان علوم پزشکی

دفترچه انتخاب رشته آزمون کارشناسی‌ارشد سال ۱۴۰۵ منتشر شد

آغاز انتخاب رشته داوطلبان مجاز آزمون کارشناسی‌ارشد سال ۱۴۰۵ از امروز

سینمای زیرزمینی ایران بررسی شد؛ از بحران بازنمایی تا اقتصاد نامرئی

روایت دبیر انجمن سرود کانون پرورش فکری از برگزاری یک جشنواره ملی

«حبیبی یا نبی»؛ نغمه‌ای برای پیامبر رحمت

ریدلی اسکات با «ستاره های سگی» بدترین فیلمش را ساخت

«کوری» از پرونده‌های قضایی تا ممیزی؛ این سریال مروج مشروبات الکلی است؟

رازهایی که در یک کشو پنهان است؛ چه کسی دست‌خط قاتل را تقلید کرد؟

برای پویایی صنف باید صدای جوان‌ها را جدی گرفت؛ سکوت معنا دارد

نسخه ویژه نابینایان «روزی روزگاری» منتشر می‌شود

وقتی مستند، حافظه میراث ملی را بیدار می‌کند

ایرانی‌خوانی نمایشنامه «تاجماه» برگزار شد

«رویای نیمه شب» و ضرورت ساخت آثار تلویزیونی با موضوع مهدویت

وقف رقیب اقتصاد کشور نیست

بیستمین آزمون سراسری قرآن پس از وقفه ای طولانی برگزار می‌شود

دانشمندی که هنوز رازهایش کشف نشده است؛ کیمیای رازی در تاریخ علم

تجلیل از ۴۵ چهره شاخص در اولین دوره جایزه جهانی دیپلماسی فرهنگی

تاسیس ۱۳ مؤسسه جدید فرهنگی قرآن و عترت

برگزاری آزمون بخش معارفی چهل و نهمین دوره مسابقات سراسری قرآن اوقاف

شرق‌شناسی بدون ایران‌شناسی، امکان یا امتناع؟

متن نوبت‌دهی آرایشگاه برای عید؛ نمونه‌هایی برای جذب مخاطب

دانشگاه‌ها با ورزش تاب‌آوری دانشجویان را تقویت کنند

راهنمای ثبت‌نام پذیرفته‌شدگان دکتری دانشگاه علامه طباطبائی اعلام شد

پایان رویای «تنگه ترامپ» و غروب توهمات طاغوت روزگار در اعماق خلیج فارس

بهنام تشکر کارآگاه علوی جدید شد

برگزاری بزرگداشت ابن سینا با حضور اندیشمندان ایرانی و خارجی

تجربه‌های جهانی بازسازی پساجنگ در ۱۲ جلد کتاب

تلقی رایج از موسسات خیریه غلط است؛ انتشار نخستین گزارش زیست بوم خیریه

برگزاری جشن‌های میلاد پیامبر مهربانی‌ها با محوریت خون‌خواهی رهبر شهید

رجبی دوانی: نیازمند «انقلابی درون انقلاب» هستیم

آیا بین «امر تاریخی» و «امر ایمانی» می توان تمایزی مفهومی ایجاد کرد؟

ابن‌شهرآشوب روایات را دستکاری می‌کرد؟

تشخیص زودهنگام سرطان سینه با طراحی یک نانوزیست‌حسگر در دانشگاه تهران

استکبار جهانی به زباله‌دان تاریخ می‌پیوندد؛ خونخواهی رهبر شهید حق ماست

حمایت مجری معروف اخبار عراق، از خلیج فارس+عکس

جدیدترین تصویر از آیت الله سیستانی

صعود دانشجوی دانشگاه آزاد به بام ایران با یاد دانشمند شهید دکتر طهرانچی +عکس

آغاز کلاس‌های نیمسال اول دانشگاه صنعتی امیرکبیر از ۲۸ شهریور

حمله هکرهای ایرانی یک واحد تولید برق را در انگلیس تعطیل کرد

شکایت آمریکا از تیک تاک با ۴۰۰ میلیون دلار تسویه شد

واکنش قالیباف به جنگ اقتصادی ترامپ و دار‌دسته‌اش+عکس

کلید اولیه ۵ آزمون علوم پزشکی منتشر شد

کلید اولیه آزمون‌های سراسری و پذیرش دانشجو معلم سال ۱۴۰۵ منتشر شد

سنت‌های اجتماعی قرآن، راهی برای فهم عمیق حوادث بزرگ اجتماعی

میراث علمی ادبی ابن سینا از زبان محققان روسی، ازبکستانی و گرجستانی

مسجد سوخته کوی نصر بازسازی و افتتاح شد

رهبر شهید چگونه «وابستگی موشکی» را پیش از شکل‌گیری خنثی کرد؟

تصویب عناوین درسی مدارس بین‌الملل ایران برای نخستین‌بار

برنامه‌های درسی دانشگاه فرهنگیان به‌روزرسانی شود

افتخارآفرینی دانش‌آموزان ایرانی در رقابت بین‌المللی نوآوری فیزیک مالزی

فروش کتاب‌های درسی دانش‌آموزان فقط از سامانه رسمی مقدور است

در جامعه مهدوی رفتارها بر پایه ایثار و حذف انگیزه‌های سودجویانه است

کلید اولیه آزمون‌های سراسری و پذیرش دانشجو معلم سال ۱۴۰۵ منتشر شد

کلید اولیه ۵ آزمون علوم پزشکی منتشر شد

نتایج اولیه آزمون کارشناسی ارشد ۱۴۰۵ در دهه اول شهریور اعلام می شود

پذیرش پژوهشگران پسادکتری تقاضامحور در ۱۲ دانشگاه و مرکز پژوهشی کشور

دفترچه انتخاب رشته آزمون کارشناسی‌ارشد سال ۱۴۰۵ منتشر شد

آغاز کلاس‌های نیمسال اول دانشگاه صنعتی امیرکبیر از ۲۸ شهریور

برگزاری جشن‌های میلاد پیامبر مهربانی‌ها با محوریت خون‌خواهی رهبر شهید

حمایت مجری معروف اخبار عراق، از خلیج فارس+عکس

برنامه‌های درسی دانشگاه فرهنگیان به‌روزرسانی شود

ورود دانشجویان جدید با تأخیر انجام می‌شود/ کلاس‌ها حتما حضوری است

جزئیات آزمون مرحله انفرادی هجدهمین المپیاد علمی دانشجویان علوم پزشکی

فروش کتاب‌های درسی دانش‌آموزان فقط از سامانه رسمی مقدور است

رهبر شهید چگونه «وابستگی موشکی» را پیش از شکل‌گیری خنثی کرد؟

دانشگاه‌ها با ورزش تاب‌آوری دانشجویان را تقویت کنند

آغاز انتخاب رشته داوطلبان مجاز آزمون کارشناسی‌ارشد سال ۱۴۰۵ از امروز

در جامعه مهدوی رفتارها بر پایه ایثار و حذف انگیزه‌های سودجویانه است

رجبی دوانی: نیازمند «انقلابی درون انقلاب» هستیم

توسعه تعاملات علمی و پژوهشی ایران و کشورهای بریکس

تجربه‌های جهانی بازسازی پساجنگ در ۱۲ جلد کتاب

اعلام جزئیات شهریه دانشجویان شهریه‌پرداز دانشگاه الزهرا(س)

کاظمی: فرهنگ ایثار و شهادت، مزیت رقابتی ما در برابر دنیای استکبار است

سنت‌های اجتماعی قرآن، راهی برای فهم عمیق حوادث بزرگ اجتماعی

میراث علمی ادبی ابن سینا از زبان محققان روسی، ازبکستانی و گرجستانی

ابن‌شهرآشوب روایات را دستکاری می‌کرد؟

تصویب عناوین درسی مدارس بین‌الملل ایران برای نخستین‌بار

افتخارآفرینی دانش‌آموزان ایرانی در رقابت بین‌المللی نوآوری فیزیک مالزی

شکایت آمریکا از تیک تاک با ۴۰۰ میلیون دلار تسویه شد

خدمات مرکز مشاوره دانشگاه علم و صنعت حضوری شد

راهنمای ثبت‌نام پذیرفته‌شدگان دکتری دانشگاه علامه طباطبائی اعلام شد

برگزاری بزرگداشت ابن سینا با حضور اندیشمندان ایرانی و خارجی